|
کیست این گم کرده ره؟ |
|
می نویسم...می نویسم که تنها نباشم |
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بربلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود ، چون کوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاک ...
.: شاملو :.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 16:29 توسط شیوا |
Slow Dance
This is a poem
written by a teenager with cancer.
She wants to see how many
people get her poem.
It is quite the poem. Please pass it on.
This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
It was sent
by
a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement
AFTER THE POEM.
SLOW DANCE
Have you ever
watched kids
On a merry-go-round?
Or listened to
the rain
Slapping on the ground?
Ever followed a
butterfly's erratic flight?
Or gazed at the sun into the fading
night?
You better slow down.
Don't dance so
fast.
Time is short.
The music won't
last
Do you run through each day
On the
fly?
When you ask How are you?
Do you hear the
reply?
When the day is done
Do you lie in your
bed
With the next hundred chores
Running through
your head?
You'd better slow down
Don't dance so
fast.
Time is short.
The music won't
last.
Ever told your child,
We'll do it
tomorrow?
And in your haste,
Not see
his
sorrow?
Ever lost touch,
Let a good
friendship die
Cause you never had time
To call
and say,'Hi'
You'd better slow down.
Don't dance
so fast.
Time is short.
The music won't
last.
When you run so fast to get somewhere
You
miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry
through your day,
It is like an unopened
gift.....
Thrown away.
Life is not a
race.
Do take it slower
Hear the
music
Before the song is over.
ترجمه در ادامه ی مطلب.قشنگه!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 19:2 توسط شیوا |
اگه دستم میرسید..
یه بار واسه همیشه خودم میشدم...
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:0 توسط شیوا |
کسي که از حقيقت آگاهي ندارد نادان وآنکه از حقيقت آگاه است ولي دانايي خود را انکار مي کند جنايت پيشه است!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 23:51 توسط شیوا |
دعاي زندگي
بي شك عشق به دوست چنين است
چون مني كه تو را دوست مي دارم . زندگي معما گونه است
و نمي دانم كه در وجود تو غريو شادي سر مي دهم و مي گريم
يا تو نيك بختي و رنجي را برايم به ارمغان آورده اي .
ترا با تمامي اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم
اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي
خود را از دستان تو نخواهم رهاند
چون دوستي كه از آغوش ديگري جدا نمي شود .
با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد !
بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند
بگذار تا در آتش اين نبرد
معماي وجود ترا ژرف تر دريابم .
هزاران سال چنين خواهم بود ! چنين خواهم انديشيد !
مرا در آغوش خود گير !
آيا از هديه دادن به من نيك بخت نمي شوي ؟
به راستي كه هنوز دردي نهفته در وجود توست .
لو سالومه
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:52 توسط شیوا |
"مرد جواني در کوهستان دچار سانحه شدو دستش زير تخته سنگ بزرگي گير ميکنه.5 روز تمام در گير بوده که بتونه دستشو آزاد کنه.نميشه.نهايتا مجبور مي شه با چاقوي جيبي همراش (که کندو بوده!!!)دستشو تا آرنج قطع کنه!"
اين خبرو که خوندم به هم ريختم.مگه ميشه؟يه آدم بتونه دسته خودشو؟وحشتناک بود....
----
بيشتر که فکر کردم ديدم زندگي ارزش اين قطع عضو داشته!
دستي که زير سنگ مونده مث تعلقات من.مث وابستگي هام.وقتي مانع بايد ازش گذشت!آدم هيچيزي رو اندازه ي خودش دوست نداره.ولي اون حتي از خودشم ميگذره.هدف=ادامه حيات!
-----
باید فکر کرد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:47 توسط شیوا |
شک نکن که:جهان هر کس به وسعت فکر اوست!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 14:39 توسط شیوا |
بودم و سير بودم و سيراب
و لذتم تنها اين که ...
آري کارم سخت است و دردم سخت
و از هر چه شيريني و شادي و بازي است محروم
اما ...
اين بس که مي فهمم!
خوب است...
احمق نيستم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:39 توسط شیوا |
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من-باري-همه از مردن در سرزميني است
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون تر باشد
--------------
جستن
يافتن
وآنگاه
به اختيار خويش
با روِِِِيي پي افکندن..
اگر مرگ را از اين همه ارزشي فرا تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 22:50 توسط شیوا |
و خدا طوطي و كلاغ را زشت آفريد .....
به نام حي سبحان
"و خدا طوطي و کلاغ را زشت آفريد. طوطي اعتراض کرد و زيبا شد. کلاغ به رضاي خدا تن در داد و حال؛ طوطي در قفس است و کلاغ آزاد و رها".
اين جمله رو فروشندهي دورهگردي بر روي تکه مقوايي با زغال! نوشته بود و به دکه کوچيک فلزيش آويزون کرده بود.
وقتي امروز اينو ديدم، يقين کردم که هرانساني براي اينکه حرف بزرگ و مغزداري بزنه، لازم نيست شکل و شمايل دانشمند! رو به خودش بگيره.
يک دورهگرد پير هم ميتونه با يه تکه مقوا و ذرهاي ذغال، اما فکري آسموني، به من بياموزه و يا لااقل يادآوري کنه که:
راضي باش به رضاي خدا؛ حتي اگر زشت آفريدت، که در اون هم حکمتي نهفته است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:43 توسط شیوا |
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:28 توسط شیوا |
چقدر اين قفس برايم تنگ است
من تاب تنگنا ندارم!
کو آن مرکب زرين موي افسانه اي که از جانب غرب آمد
و جد مرا از گورش نجات داد و برد؟
به آسمان برد
به جانب غرب برد
آه !کي خواهد آمد؟
که بيايد و فرزند او را نيز
که در اين تنگناي گور رنج ميبرد رها کند
نجاتش دهد و به جانب غرب برد
به جانب آزادي
به سوي افق هاي باز و آزاد و مهربان
غرب اي بهشت موعود ما!
آيا به نجات من هم ميانديشي؟
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 2:5 توسط شیوا |
روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي که کمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان برادري است
روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است
و قلب براي زندگي بس است
روزي که فضاي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف به دنبال سخن گردي
و روزي که آهنگ هر حرف
زندگي است
تا من به آخر آخرين شعر جست و جوي قافيه نبرم
روزي که هر لب ترانه اي ست
تا کمترين سرود بوسه باشد!
روزي که تو بيايي
براي هميشه بيايي...
و مهرباني با زيبايي يکسان شود
روزي که ما دوباره براي کبوتر ها دانه بپاشيم
و من آن روز را انتظار مي کشم!
حتي روزي که
ديگر نباشم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:37 توسط شیوا |
پيش از آنکه به تنهايي خود پناه برم
از ديگران شکوه آغاز مي کنم
فرياد مي کشم:
"ترکم گفته اند!"
چرا از خود نمي پرسم
کسي را دارم
که احساسم
انديشه و رويايم را
زندگي ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جداي سري
شايد از ديگران نبود
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:8 توسط شیوا |
دشتها آلوده است
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن آوازپرستو به چه كار ت آيد؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در ان
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيبا است
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشانده است
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
وكسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
وزماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيزي ارزان نيست...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:24 توسط شیوا |
نمی دونم کجامو چرا هستم..
می دونم هستم... باید باشم... بودن برای من نعمته.. خدا کنه لایق بزرگترین نعمتم باشم...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:52 توسط شیوا |